درباره :
صفحه نخست
تماس با نویسنده
عناوین مطالب وبلاگ
اضافه به علاقمندی ها
صفحه خانگی شود
نویسنده
دسته بندی موضوعی
آرشیو
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
تیر ۸٦
لینک دوستان
ماهی ها،شب ها می خوابند...
قالب وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ict
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
rss 2.0


لوگوی دوستان

احساس می کنم دارم آب می شوم!انگار دارم زیر پاهایم دارد خالی می شود از فشار روزها و شب ها و من بیخیال اینکه دارم آب می شوم!
...اینجا،پنجره دلتنگ باران است!
کسی باور ندارد که سال هاست اینجا باران نیامده است؟!
...باران بارید
من بودم و کوچه،پس کوچه های الهیه...
برگ ها هم ریختند!
چه چیزی قشنگ تر از این؟
...از ماهیان کوچک این جویبار
هرگز نهنگ زاده نخواهد شد
من خردی عظیم خود را می دانم
و می پذیرم...
...زمانی که ریاکاری اوج می گیرد...ریایی بزرگتر از یک ماه ظاهر سازی و نقش آفرینی!من شروع کردم...جا نمونی رفیق!
...در کوی نیک نامان ما را گذر ندادند
گر تو نمی پسندی،تغییر ده قضا را...
...دیشب باران قرار با پنجره داشت
روبوسی آبدار با پنجره داشت
یکریز به گوش پنجره پچ پچ کرد
چک چک،چک چک...چکار با پنجره داشت؟
...آزاد آزادم ببین٬چون عشق درگیر من است
دیگر گذشت آن دوره که تقدیر زنجیر من است
شاید نمی دانی ولی از خود خلاصم کرده ای
آیینه خالی فقط امروز تصویر من است
با عشق تو بر باد رفت آن آبروی مختصر
من روح بارانم ببین چون عشق تقدیر من است
آزاد آزادم ببین چون عشق درگیر من است
.
.
.
منم سرگشته حیرانت ای دوست کنم یکباره جان قربانت ای دوست
تنی نا ساز از شوق وصل کویت دهم سر بر سر پیمانت ای دوست
دلی دارم در آتش خانه کرده میان شعله ها کاشانه کرده
دلی دارم که از شوق وصالت وجودم را زغم ویرانه کرده
من آن آواره بشکسته حالم زهجرانت بُتا رو به زوالم
منم آن مرغ سرگردان و تنها پریشان گشته شد یکباره حالم
زِهَر سر بر سر سجاده کردم دعایی بهر آن دلداده کردم
زحسرت ساغر چشمانم ای دوست زبان از یکسره از باده کردم
دلا تا کی اسیر یاد یاری؟ زهجر یار تا کی داغ داری؟
بگو تا کی زشوق روی لیلی تو مجنون پریشان روزگاری؟
پریشانم، پریشان روزگارم من آن سرگشته ی هجر نگارم
کنون عمریست با امید وصلت درون سینه آسایش ندارم
زهجرت روز و شب فریاد دارم زبیدادت دلی ناشاد دارم
درون کوهسار سینه خود هزاران کشته چون فرهاد دارم
چرا ای نازنینم بی وفایی؟ دمادم با دل من در جفایی
چرا آشفته کردی روزگارم عزیزم دارد این دل هم خدایی
نام من عشق است آیا می شناسیدم؟
زخمیام٬زخمی سراپا٬می شناسیدم؟
بـــا شما طـیکردهام راه درازی را
خسته هستم٬خسته٬آیا می شناسیدم؟
راه ششصد ســاله ای از دفتر "حافظ"
تا غزل های شما،ها!می شناسیدم؟
این زمانم گرچه ابر تیره پوشیده است
من همان خورشیدم اما،می شناسیدم؟
پای رهوارش شکسته سنگلاخ دهر
اینک این افتاده از پا،می شناسیدم؟
میشناسد چشمهایم چهرههاتان را
همچنانی که شماها می شناسیدم!
این چنین بیگانه از من رو مگردانید
در مبندیدم به حاشا،می شناسیدم!
من همان دریایتان ای رهروان عشق
رودهای رو به دریا٬می شنـاسیدم!
اصل من بودم٬بهانه بود و فرعی بود
عشق "قیس" و حسن "لیلا"٬می شناسیدم؟
در کف "فرهـاد" تیشه من نهادم،من!
من بریدم "بیستون" را٬می شناسیدم؟
مسخ کرده چهرهام را گرچه این ایام
با همین دیدار حتی می شنـاسیدم!
من همانم٬آشنای سالهای دور
رفتهام از یادتان؟!یا می شناسیدم؟!
...